. . . خداحافطی . . .

. . .

خوب يادمه که يه روز سرد زمستونی بود که دخترکی از پشت شيشه مانيتورش از من کمک خواست . . . اون دستای کوچيکش رو دراز کزد و با صدايی لرزان از من خواست تا روزای سرد زمستونيش رو با چراغ کوچيک چشمام گرم کنم . . . نمی دونم ! همون جوری که هيچ وقت هم ندونستم . . . واسه چی اومد و واسه چه رفت . . . هميشه شوال هايی تو زندگی هست که هيچوقت جوابی واسشون پيدا نميشه . . . مثل اين که ما واسه چی متولد شديم ؟ . . . هزاران سوال گنگ گه شايد هزاران ساعت توی تک تک سلولهای مغزمون متولد می شن و اونا هم منتظرن که روزی جوابشون رو پيدا کنن و آروم سرشون روی زمين بزارند و چشماشون رو ببندن . . . هيچ وقت ندونستم ! . . . هيچ وقت نتونستم که چشمام رو ببندم و روزای سرد زمستون تو رو سرد تر کنم . . . باد سرد زمستونی هر روز ميومد و من محکم پلک هام رو از هم باز نگه می داشتم تا گرمی چشمای من روزهای و شبهای تو رو گرم نگه داره . . . می خواستم داد بزنم تا صدای قار قار من تا اون ور دنيای توی چشمات بره . . . دنيايی که گرچه يه جزيره تنهاست که دورش رو اشکهای زيبات فرا گرفته ، اما وقتی تو چشمات خيره می شدم و عکس خودم رو روی اون جزيره زيبا می ديدم  ، اون وقت بود که ديگه نه من تنها بودم نه جزيره ی چشمات . . .

اون زمستون سرد گذشت و بهار سرش رو از پشت کوهای بلند بيرون کشيد و عطرش رو به همه ی گلها و درخت ها و سبزه ها و  . . . همه آدمها زد جز من . . . آخه من منتظر بودم تا عطر تو رو به سينه بزنم . . . تو بهار بود که داد تو دلم داد زدم :

منم کلاغ قارقاری

خسته ام از در به دری

ساده بگم عاشق شدم

بهم ميگن حق نداری

بهم می گن پرت سياهِ

هميشه قار قارت به راه ِ

واسه تو که سکه نداری

عاشق شدن يه جور گناهِ

روزها می گذشت و چراغ کوچيک کلاغ می سوخت ، غافل از اينکه دخترک داره جای اون رو می گيره .اما يکی نبود که بگه :

آهای کلاغ قارقاری

آخه تو رو چه به باغ درباری

سکه نداری دون می خوای

عاشق مهربون می خوای

روزها می رفت و کلاغ تو آسمون چشمای تو بلندتر و بلندتر پر می کشيد . . . اما نگذاشتن که کلاغ عاشق باشه :

خوش بود دلم دوستم داری

می گن که تو حق نداری

يه دلخوشی داشتم ، اونم ازم گرفتند اجباری

اما يه روز سرد زمستونی :

پيغام رسيد که انورها

جا نيست واسه کوچيک تر ها

آهای کلاغ ديوونه !

 اين جا جای بزرگونه

اما کلاغ با چشمهای پر از اشک می گفت :

خوش بود دلم يه کسی هست

که يه عمر ميشه به پاش نشست

به پاش نشست و مرد براش

قارقاری کرد تو سرسراش

اما :

می گن بايد فرار کنم

دلم رو آخه چی کار کنم ؟ 

چه خاکی من بر سرِ اين تک دل بی قرار کنم  ؟

اون کلاغ هنوزم عاشق بود . . . اما يه روزی :

پيغوم رسيد که اونورا

جا نيست واسه کوچيکتر ها

آهای کلاغ ديوونه !

اينجا جای بزرگونه

برو اينورا پيدات نشه

کسی عاشق صدات نشه

کور شو ! نبينی هيچ کی ! تا کسی شيفته چشمات نشه !

از اون روز به بعد کلاغ نه آواز خوند و نه کسی رو نگاه کرد . . . حالا از اون روزا خيلی می گذره و کلاغ اومده تا با همه شما خداحافظی کنه . . . گر چه هيچوقت تو زندگيش با کسی خداحافظی نکرده و اين بار همه ميگه : . . . اما نه قبل از رفتنم می گم :

درسته من پرهام سياه ست

اما دلم بی انتهاست

درسته آوازم بدِ

آی آدمها ! حق با شماست !

لعنت به اين دوره زمون !

ارزشمون به سکه مون !

پر سياه جرم منه !

آهای کلاغ ! آواز نخون !

تا خدا با خدا !

  
نویسنده : Abbas Radjab Salmani ; ساعت ٦:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۸/٢٦