. . . خداحافطی . . .
. . .
خوب يادمه که يه روز سرد زمستونی بود که دخترکی از پشت شيشه مانيتورش از من کمک خواست . . . اون دستای کوچيکش رو دراز کزد و با صدايی لرزان از من خواست تا روزای سرد زمستونيش رو با چراغ کوچيک چشمام گرم کنم . . . نمی دونم ! همون جوری که هيچ وقت هم ندونستم . . . واسه چی اومد و واسه چه رفت . . . هميشه شوال هايی تو زندگی هست که هيچوقت جوابی واسشون پيدا نميشه . . . مثل اين که ما واسه چی متولد شديم ؟ . . . هزاران سوال گنگ گه شايد هزاران ساعت توی تک تک سلولهای مغزمون متولد می شن و اونا هم منتظرن که روزی جوابشون رو پيدا کنن و آروم سرشون روی زمين بزارند و چشماشون رو ببندن . . . هيچ وقت ندونستم ! . . . هيچ وقت نتونستم که چشمام رو ببندم و روزای سرد زمستون تو رو سرد تر کنم . . . باد سرد زمستونی هر روز ميومد و من محکم پلک هام رو از هم باز نگه می داشتم تا گرمی چشمای من روزهای و شبهای تو رو گرم نگه داره . . . می خواستم داد بزنم تا صدای قار قار من تا اون ور دنيای توی چشمات بره . . . دنيايی که گرچه يه جزيره تنهاست که دورش رو اشکهای زيبات فرا گرفته ، اما وقتی تو چشمات خيره می شدم و عکس خودم رو روی اون جزيره زيبا می ديدم ، اون وقت بود که ديگه نه من تنها بودم نه جزيره ی چشمات . . .
اون زمستون سرد گذشت و بهار سرش رو از پشت کوهای بلند بيرون کشيد و عطرش رو به همه ی گلها و درخت ها و سبزه ها و . . . همه آدمها زد جز من . . . آخه من منتظر بودم تا عطر تو رو به سينه بزنم . . . تو بهار بود که داد تو دلم داد زدم :
منم کلاغ قارقاری
خسته ام از در به دری
ساده بگم عاشق شدم
بهم ميگن حق نداری
بهم می گن پرت سياهِ
هميشه قار قارت به راه ِ
واسه تو که سکه نداری
عاشق شدن يه جور گناهِ
روزها می گذشت و چراغ کوچيک کلاغ می سوخت ، غافل از اينکه دخترک داره جای اون رو می گيره .اما يکی نبود که بگه :
آهای کلاغ قارقاری
آخه تو رو چه به باغ درباری
سکه نداری دون می خوای
عاشق مهربون می خوای
روزها می رفت و کلاغ تو آسمون چشمای تو بلندتر و بلندتر پر می کشيد . . . اما نگذاشتن که کلاغ عاشق باشه :
خوش بود دلم دوستم داری
می گن که تو حق نداری
يه دلخوشی داشتم ، اونم ازم گرفتند اجباری
اما يه روز سرد زمستونی :
پيغام رسيد که انورها
جا نيست واسه کوچيک تر ها
آهای کلاغ ديوونه !
اين جا جای بزرگونه
اما کلاغ با چشمهای پر از اشک می گفت :
خوش بود دلم يه کسی هست
که يه عمر ميشه به پاش نشست
به پاش نشست و مرد براش
قارقاری کرد تو سرسراش
اما :
می گن بايد فرار کنم
دلم رو آخه چی کار کنم ؟
چه خاکی من بر سرِ اين تک دل بی قرار کنم ؟
اون کلاغ هنوزم عاشق بود . . . اما يه روزی :
پيغوم رسيد که اونورا
جا نيست واسه کوچيکتر ها
آهای کلاغ ديوونه !
اينجا جای بزرگونه
برو اينورا پيدات نشه
کسی عاشق صدات نشه
کور شو ! نبينی هيچ کی ! تا کسی شيفته چشمات نشه !
از اون روز به بعد کلاغ نه آواز خوند و نه کسی رو نگاه کرد . . . حالا از اون روزا خيلی می گذره و کلاغ اومده تا با همه شما خداحافظی کنه . . . گر چه هيچوقت تو زندگيش با کسی خداحافظی نکرده و اين بار همه ميگه : . . . اما نه قبل از رفتنم می گم :
درسته من پرهام سياه ست
اما دلم بی انتهاست
درسته آوازم بدِ
آی آدمها ! حق با شماست !
لعنت به اين دوره زمون !
ارزشمون به سکه مون !
پر سياه جرم منه !
آهای کلاغ ! آواز نخون !
تا خدا با خدا !
. . . Who is the ONE . . .
. . . خب ! امروز بعد از يه مدت طولانی احساس کردم که بايد ترجمه کنم . . . شعر ديوونگی عصار رو شابد همتون شنيده باشيد و ازش لذت هم برده باشيد . . . اميدوارم از ترجمه من که سعی کردم تا حدی هم قافيه هارو رعايت کنم هم لذت ببريد . . . گرچه خيلی اشتباه هم داره چون همين امروز ترجمه کردم و فرصت ويرايش نداشتم . . . اول بخونيد :
کيه که آخر ديوونگيه واسه چشمات
کيه جز من که می ميره واسه لحن خندهات
کی برات قصه می گه شبها که خوابت نمی ره
کيه پا به پات مياد وقتی که بارون می گيره
کيه وقتی تشنته تو ابرها بلوا می کنه
اگه يه جرعه بخوای کوير رو دريا می کنه
يه شب موی تورو به صدتا مهتاب نمی ده
خودش می سوزه ولی تن به سايه و آب نمی ده
اون منم که عاشقونه شعر چشمات رو می گفتم
هنوزم خيس می شه چشمام وقتی ياد تو می افتم
هنوزم ميايی تو خوابم تو شبهای پر ستاره
هنوزم می گم : خدايا ! کاشکی برگرده دوباره !
Who is the most crazy for your eyes
For the way you nicely smile , Who dies
Who tells you story when you can`t sleep at nights
Who accompanies you when it is raining cats and dogs
Who makes the clouds cry when you`re thirsty
for a drop of water makes the desert into a sea
For hundreds of moonlight he never lose the darkness of your hairs
Never drowned himself into a sea he sets himself on fire and bears
It is me who`s singing a love song for your eyes
Still a fountain flows in my eyes when i think of your byes
in starry starry nights , you come to open my dreams door
I still cry : " O Lord ! I wish she came back once more " ... to my little lady who left me all alone
خب حتما نظر بديد . . . ايراد که فراوون دارم ! بگيد . . . فقط می ترسم که وقتی استاد عزيزم آقای حامد عبدی اين رو بخونه اينجا جشنواره ای از ايرادات رو راه بندازه و آبروم بره . . . منتظره نظراتتون هستم . . .
. . . يکی بوده و يکی هست . . .
. . . نقطه ها در هم آميختند . . . خطها شکستند . . . زمان کشيده شد . . . و حال تو مرا می خواهی . . . نمی دانم که چه هنگام من هم نقطه ای خواهم شد . . . حال هم شايد نقطه ای باشم . . . در پس آسمانی پر از نقطه های نورانی و خاموش . . . می روم تا به نور برسم . . . سو سو های نور که از روبرويم می آيند و می روند و شايد اين منم که سرگشته و گم از کنارشان عبور می کنم . . . اين آخرين نقطه است يا آن يکی ؟ اين آخرين سوسو است يا آن يکی ؟ اين آخرين راه است يا آن يکی ؟ . . . ان يکی . . .آری آن يکی . . . يکی بوده و يکی هست . . .
تقديم به استاد عزيزم : حامد عبدی
با تشکر از اينکه مرا در پس سه نقطه خود جای داده است
عروسکی به نام من ...
... روزی از خاک عروسکی ساختی ...با بندهای رنگين بسته شده به تک تک نقطه های بدنش ... بند هايی که تو هنوز در دست داری ... و حال اين عروسک با تو سخن می گويد ... انگار بند هايش رها گشته اند و می تواند آنچه خودش می خواهد بگويد ...
نمی دانم که بايد باز هم عروسکی باشم يا نه ؟ ... تو آنجا نشسته ای و بندهايم در دست توست ... حال ديگر عروسک ها به صحنه می آيند و تو هنوز محکم بند هايشان را در دست داری ... عده ای می رقصند ... عده ای می گريند و عده ديگر مات و مبهوت آن که چرا آنها می رقصند و اينها می گريند ... اينها که می رقصند و آنها که می گريند هم خود نمی دانند که چرا می رقصند و چرا می گريند ... بند هايی رنگين که به صحنه زيبايی داده است ... و تعداد زيادی عروسک کهنه که سالهاست در گوشه گنجه قديمی افتاده اند ... خاک بر رويشان نشسته است و تو هنوز از خاک نشسته بر روی آنها عروسکهای تازه می سازی ...
می خواهم از بند آزاد باشم ... اما نه ! اگر لحظه ای فراموش کنی که بندهای من در دست توست ، من ديگر از تو نيستم ... و شايد عروسکی بشوم کهنه در گوشه گنجه قديمی ... و می دانم که روزی از خاک نشسته بر روی من هم عروسکی خواهی ساخت ، زيبا ... آری ! حال اين عروسک با تو سخن می گويد ... انگار بند هايش رها گشته اند و می تواند آنچه خودش می خواهد بگويد ... اما بدون بند ، من چگونه سخن گويم ... آری ! اين آنچيزی است که تو می خواهی بگويی ... و هنوز من عروسکی هستم و تو ...
ای يگانه ! عروسکت را فراموش مکن ...
به نام خدای تنها ...
به نام خدای تنها ... کسی ... يه کسی که اونم مثل من تنهاست ... که هميشه پيشم می مونه ... اما نه انگار کسی اونجاست ... حالا خودم موندم و خودم ... ديگه کسی رو ندارم که باهاش حرف بزنم و باهاش درد و دل کنم ...بغض گلوم رو گرفته می خوام بزنم زير گريه ... حالا من تنها شدم ... رفتن .. همه رفتن ...
راستش تصميم داشتم ديگه هيچ وقت کلاغ رو آپديت نکنم ... امروز جمعه ۵ تير ۱۳۸۳ يعنی ۲۵ ژوئن ۲۰۰۴ روز خداحافظی من با بچه های دانشگاه بود ... امروز آخرين امتحان رو هم داديم ... شايد حالا يه جوجه مترجم کوچولو شدم که يه زبانشناس کوچولو هم هست ... توی اين ۴ سال که مثل برق و باد گذشت ، دوستای داشتم که هيچ وقت تو زندگيم فراموششون نمی کنم .. گروه بلاندرز Blunders يعنی سوتی يا هموم اشتباهات احمقانه گروهی متشکل از :۱ - محسن نادی شهری ... بازيکن تيم بسکتبال پيام مخابرات تهران ... معروف به محسن شتر و محسن خط کش ( نه خط کش لوازم تحريرا ... يه آدمی که رو صورت آدمها خط می ندازه ... البته اين فقط اسمش بودا .. اگر نه کبريت بی خطر بود ... نيگاه به قيافه آجر سه سانتيش نکنيد ، توش کاه گل کاه گله ... البته توی نت معروف به محسن شيطونه ... ) ...
۲ - سيد مهدی حافظ : معروف به استاد بزرگ و مهدی پاريکال ... بخاطر اين بهش می گفتن استاد بزرگ برای اينکه يه جورايی ختم روزگار بود .. استاد فيلم بازی کردن و مسخره کردن ديگرون ... استاد دلقک بازی ... خلاصه توی سياست دست چرچيل که هيچی ۱۰۰ تا مثل اون رو هم از پشت و جلو و عقب بسته بود ...
۳ - مهدی پيری : معروف به خرس مهربون ... بخاطره اين بهش می گفتن خرس مهربون که اولا مثل خرس می خوابيد .. وقتی می خوابيد خر وپف همه جا رو بر می داشت ...و بعضی اوقات هم انقدر مهربون می شد که فکر می کردی عاشقت شده ...
۴ - پيمان تاجيک : بازيکن تيم بسکتبال پيکان تهران .. معروف به پيمان افغانی و پيمان اسب ... چون مثل اسب می دويد و مثل اسب هم غذا می خورد ... پسر صاف و ساده ايه ... گرچه اون رشته اش با ما فرق می کنه و سال دوم مديريته ...
۵ - شهاب مهدلو : معروف به شهاب چشم گاوی ... چون چشماش اندازه چشمای گاو بود .. البته بهمون اندازه هم خوشگل و خوش تيپ ... خب ، کلی هم توی دانشگاه خاطر خواه داشت ...
۶ - بهزاد خاوری نيا : معروف به بهزاد سگ .. البته خودش می گفت من دکترم ... ولی خب توٌهم بود ديگه ... آدمی که توٌهم داره زياد چيز می گه که نبايد توجه کرد ... البته يک سالی است که ديگه از گروه رفته .. چون ازدواج کرده ...
۷ - عباس رجب سلمانی : ( يعنی خودم ) معروف به عباس کلاغ ... خب ، راستش اين که چرا بهم کلاغ می گن بر می گرده به ۶-۷ سال پيش .. اما هميشه دوستام به من می گفتن تو مثل کلاغ هم باهوشی هم خنگ و فراموش کار ...آخه کلاغ ها علارقم هوشو تيز بودنشون ، وقتی غذاپيدا می کنن می رن و خاکش می کنن ، ولی بعدا يادشون می ره که کجا خاکش کردن ... راستش از رنگ سياه هم خيلی خوشم مياد .. شايدم واسه اينه .... و عدد هفت ...
صحبت از ۷ شد و ياد ميثم امامی ... وب لاگ پاييز ... راستش امروز وقتی داشتم می رفتم آخرين امتحان رو بدم .. ميثم آروم اومد کنارم و گفت : عباس ، هميشه حرفت ميون بچه های وب لاگ هست .. چرا دوباره نمی نويسی ؟ بهش گفتم : ديگه حس و حال ندارم .. اون گفت : همه می گن عباس ننويسه حيفه ... از تابستون شروع کن بنويسی ... نمی دونم اما جرقه از اون جا خورد ... ميثم ازت ممنونم و اين رو بدون که با همه درس خوندنات ، بازم دوستت دارم ... ديگه از بچه ها بگم .. نوبتی هم باشه ، نوبت عليرضا رحيمی خوی عاشقه .. اصلا شکل اين بچه شبيه love می مونه .. آدم هر وقتی می بينتش ، احساسات داره ازش فوران می کنه ... آتشفشان عشق ...
خب بريم يکمی سراغ بچه مثبتا ... شاهين عباسی ... که باور کنيد با همه ساکتی و جنتلمن بودنش من يکی که خيلی دوستش دارم ... چون بچه با مرام و با معرفتيه ... در ضمن خيلی هم آقاست .. خوش به حال خانومش ... خب تا از بچه مثبتا نرفتيم بيرون از حامد اکبری هم بگم ... که ديگه آخره بچه مثبتاست .. استاد دوره IELTS که کلی هم جنتلمنه .. ديگه حرفی نداره ... امير حسين ثمردار و روزبه اولاد دين مقانی هم بگم ... که هر دو عشق متال و گيتار برقی و از اين صحبتا .. علارقم متال بازيهاشون ، بچه های خوب و دوس داشتنی هستن ... و سهيل منصوری که بچه صاف و ساده ايه ... بگذريم که بلاندرز خيلی اذيتش می کنه ... ديگه نمی دونم اگه اسم کسی رو جا انداختم ...
از استادای دانشگاه بگم ... اول استاد حامد عبدی ... که باور کنيد خيلی خيلی دوستش دارم ... نابغه ايی که شايد مثلش کم پيدا بشه ... استاد يزدانی ، که با اينکه کم کلاس باهاش داشتم ولی آرزو می کردم که هميشه استادم باشه ... من خودم می گم ، اسوه احترام ، فروتنی و مردونگی ... استاد شهيدی ، که بهتره بگم استاد اصطلاحات ... استاد بهروزی ، مدير گروه ما ، که انقدر اسناد و مکاتبات تو ذهنمون کرد که من بلاخره مترجم يه شرکت تجاری شدم ... ولی خودشم می دونه ، همون جور که خودشم می گفت ، ؛ شما ها هيچی نمی فهميد ، من ميام سر کلاس ترجمه می خونم شما هم می نويسيد ، پا ميشيد ميريد ، نصيحتتون می کنم ،۱۵ ثانيه بعد يادتون ميره ... تا آخر عمرتونم نمی فهميد ؛ فکر نکنم تا آخر عمرم هم بفهمم ... اما کاش می دونست که با همه بد اخلاقياش بازم دوست داشتنيه ... استادای ديگه .. خانم بيدمشکی .. کهشنيدم مالزی رفته و اميدوارم هرجايی هست موفق باشه ... استاد رحمانی .. استاد منصوری ... استاد قهرمانی و استاد هاخوديان که خيلی دوست داشتنيه ... کلی هم سر کلاس هاش می خنديديم .. البته ما ۱۰ تا در ميون سر کلاس ههاش می رفتيم .. شايد واسه اينکه حضور غياب نمی کرد ...
خب ، حالا همه اون آدمها ، همه اون استادای خوب ، همه اون روزای خوب ، رفتن ... حالا من تنها شدم .. بغض گلوم رو گرفته می خوام بزنم زير گريه .. ديگه کسی رو ندارم که باهاش حرف بزنم و باهاش درد و دل کنم ... حالا خودم موندم و خودم ... اما نه انگار يه کسی اونجاست ..که هميشه پيشم می مونه ... يه کسی که اونم مثل من تنهاست ... کسی ... به نام خدای تنها ...
آخرين قطره ...
از قعری سياه ، قطره ای خواهم شد ...
خواهم باريد يا که خواهم ماند ؟
در گوشه ای سپيد ، قطره ای خواهم شد ...
خواهم باريد يا که خواهم ماند ؟
قطره ها می بارند تا که باران باشد ...
من قطره قطره باريدم و حال تو بگذار که اين آخرين قطره ...
اين آخرين قطره بماند ...
تو بگذار که اين قطره آخر باشد ...
تو نگذار تا از قعر سياه يا که از گوشه سپيد چشمانت ببارم ...
ای زيباترين ! چشمانت را آرام فرو گذار تا همچون قطره ای در باران درون چشمانت بمانم و آرام فراموش شوم ...
رهگذری بنام تو ...
در کنار پنجره ء خيس نشسته ام ... رفتن رهگذری را می بينم ... رهگذری می رود ... آن رهگذر می رود تا رهگذری ديگر بيايد ...
در کنار پنجره ء خيس نشسته ام ... رفتن خورشيد را می بينم ... خورشيدی می رود ... آن خورشيد می رود تا خورشيدی ديگر بيايد ...
در کنار پنجره ء خيس نشسته ام ... رفتن روزی ديگر را تماشا می کنم ... روزی ديگر می رود تا روز ديگری بيايد ...
شب در راه است و همچنان پنجره ای خيس در روبروی من ...
خوب که نگاه می کنم نه پنجره خيس است و نه رهگذری در خيابان ... اين چشمانم اشک آلودم است که پنجره را خيس می بيند و رهگذری به جز تو نمی بيند ...
تيک تيک ...
ميان عقربه های ساعت ايستاده ام ... ثانيه ای می رود و من بسوی شرق يا غرب نمی دانم اما با آن همراه می شوم ... دقيقه ای می رود و من بسوی شمال يا جنوب نمی دانم اما با آن همراه می شوم ... و ساعتی که در انتظار است تا از من از شرق و غرب و شمال و جنوب عبور کنم تا به او برسم ... تيک تيک ... و صدای نفس هايم ... می شنوم ... تيک تيک ... اين صدای تيک تيک نفسهايم است که با زمان همراه می گردد ... قلبی دوباره به صدا در می آيد ... می شنوی ؟ صدای تيک تيک قبلت که حال با صدای تيک تيک قلب ديگری همراه است ... بر روی عقربه های ساعت ايستاده ای و حال من گرچه بدون تو عقربه های ساعتم می گردد ولی صدای تيک تيک قبلت هنوز با من است .. می شنوی ؟ ... تيک تيک...
يه خبر ...
سلام ... خب بلاخره بعد از کنکور کارشناسی ارشد تونستم دو تا وب لاگ ديگه راه اندازی کنم ... http://www.linguist.persianblog.ir يه وب لاگ زبانشناسی که البته چيزای فوق العاده ديگه هم داره ... و http://www.comnews.persianblog.ir که يه وب لاگ اخبار رايانه و آموزش اونه ... حنما بريد و نظر بديد تا چند روز ديگه آپديت ميشم ...فعلا
پسرکی بنام عيد !!!
همه جا پر از عطر شده بود ... پسرک در حالی که از کنار خيابون نشسته بود و به آدمها نگاه می کرد گاه گداری فرياد می زد : اقا يه بيسکويت بخريد ... خانم يه بيسکويت بخريد ... بعد آروم دستای کوچيکش رو تو جيبش کرد و اسکناس های مچاله شده رو از جيبش بيرون کشيد و يه نيگاه بهشون کرد ... پسرک يه نگاه به مغازه روبرو کرد .. دو تا بچه درحالی که دست مادرشون رو گرفته بودن در حال خريدن لباس نو بودن ... پسرک اشک تو چشماش جمع شده بود .. فرياد کشيد : آقا بيسکويت ! ۶ تا دويست تومن ... بعد نگاهش رو از روی بچه ها و مادرشون برداشت و دوباره دستش رو تو جيبش کرد و اسکناس های مچاله شده رو از جيبش بيرون کشيد ... پسرک خوابش برد ... چشماش رو آروم باز کرد ... حالا می شنيد که همه بهم می گن : سال نو مبارک ... اما اون مثل هميشه تنها بود ... يکمی جلوتر رفت ... دمه مغازه وايساد و به ماهی قرمز های توی تنگ مغازه ماهی فروشی نگاه کرد .باز دستش رو توی جيبش کرد و پولهای مچاله شده رو بيرون کشيد . هنوزم واسه خريدن يه پيراهن يا شلوار خيلی کم بود . اما ديگه واسه پسرک پيراهن و شلوار نو مهم نبود ... اون با پولهاش ۲ تا ماهی قرمز کوچولو خريد .. حالا ديگه پسرک تنها نبود .. حالا می شنيد که ماهی قرمزا بهش می گن : عيدت مبارک !!!
عيد و کبوترا خواب می بينن ماهی شدن !!!
عيد و کبوترا خواب می بينن ماهی شدن !!!
! It is Norouz and the pigeons dream that they are Goldfish
بهار می آيد و زندگی با خود می آورد ... پس بياييد زندگی کنيم و نفس بکشيم ....
زندگی کنيم و ياد بگيريم که همه زندگی يک ياد گرفتن است ...
زندگی کنيم و فرياد بکشيم ...
زندگی کنيم و رنگ ببازيم ...
زندگی کنيم و ديگر به گذشته باز نگرديم ...
راستی می گن عيده ، پس مبارکه ... !!!
بهاری بی تو ...
سلام ... اشتباه نيومديد .. اينجا همون لونه سياه کلاغه که بهار امسال يه رنگ سپيد بهش زديم تا سپيد باهاتون خداحافظی کنم ... اينجا هميشه پر از سياهی بود و حالا می بينيد که برای شما سپيدی گذاشته و همه سياهی ها رو کلاغ با خودش برده ... آهنگه وب لاگ خيلی قشنگه ، نه ؟؟؟ آهنگ ماله گروه H.I.M که يه گروه بلک متاله ... خب ما يه زمانی متال باز بودیم ديگه ... راستش ديگه نمی خواستم بنويسم اما سعی می کنم که تا آخر عيد امسال بنويسم و بعد ...
هيس ! گوش کنيد ! يه صدا مياد ! يواش يواش داره صدای نسيم بهار مياد ! سال يش با تو بهار را اغاز کردم امسال چگونه بی تو ؟؟؟
جبری بنام زندگی ...
عجب جبری است اين دنيا ...
جبری که گاه شيرين است و گاه تلخ ...
با تو بودن شيرين بود و بی تو بودن تلخ ...
عجب جبری است اين دنيا ... جبری که گاه برای ما تلخ است ولی برای خالقش شيرين چرا که اوست که می داند که اين جبر چيست ... عجب جبری است اين دنيا .. جبری که در بهاری زيبا تو را آورد و در زمستانی غم انگيز تو را با خود برد ... عجب جبری است اين دنيا ... چرا نمی توانيم خورشيد را با دستانمان خاموش کنيم ؟ تا کسی اشکهايمان را در تاريکی نبيند ... و چرا نمی توانيم پرواز کنيم ... تا در اوج آسمانها به دنبال کبوترهای سپيد به سرزمينی کوچ کنيم که در آن نه اشک است و نه دلتنگی ... نه قفسی است و نه شکستی ... آری من از شکست هايم دو بال خواهم ساخت و قفسم را خواهم شکست ، از دلتنگيهايم ظرفی خواهم ساخت و قطره قطره اشکهايم را در آن خواهم ريخت و تا خورشيد پرواز خواهم کرد تا ظرف اشکهايم را بر روی آن بريزم و برای هميشه آنرا خاموش کنم اما خورشيد همچنان می تابد و من در اوجم ...
ای آسمان اشک بريز بر روزی که همه اشک می ريزند ...
ای زمين ناله کن بر روزی که همه ناله می کنند ...
ای خورشيد روشنی بخش بر روزی که همه روشن می شوند ...
بگذاريد تا من هم چون ابرکی در کنارتان ببارم و ببارم در سوگ حسين (ع)
-----------------------------------------------------------------------------------------------
التماس دعا
سلام به همه دوستای خوبم .. راستش اين که چند وقته دير به دير ميام چند تا دليل داره .. يکيش اينه که هفته ديگه امتحان کارشناسی ارشد دارم ... دارم کلی خر می زنم ... 
... اول يه چيزی بگم ... می خوام از همه کسايی که کمکم کردن واسه فوق بخونم تشکر کنم ... از کسی هم که اين چند روزه خيلی بهم روحيه داده کلی ممنونم .. خودم رو يه جورايی بهش مديون می دونم ... از همتون می خوام واسم دعا کنيد ! التماس دعا .......... می بينمتون !!!!!!!!!
مردی که دنيا را فروخت ...
يکی بود ، يکی نبود ... زير آسمون پير ، زير ستاره های شب های تاريک زمستون ... يه مرد ساکت و معصوم به آسمون خيره شده بود و منتظر بود که خدا يه تيکه ستاره رو هم به اون بده ... مرد نشست و نشست تا خدا تو يکی از اون شب های زمستونی يه دونه ستاره هم به اون داد ... مرد ستاره رو تو دستاش گرفت و بعد مشتش رو محکم کرد ... ستاره از بين انگشتای مرد ، يه نگاه بهش کرد و آروم تو دستای اون برق زد ... شبهای و روزها می گذشت و مرد ستاره رو پيش خودش نگه داشته بود .. بهار ، تابستون ، پاييز سرد و بلاخره زمستونی ديگه اومد ... توی يه شب زمستونی ديگه مرد زير همون آسمون ، مشتش رو آروم باز کرد و ستاره رو دوباره نگاه کرد ... ستاره يه بار ديگه برق زد ... حالا آسمون ستاره رو فرا می خوند ... مرد ، هم می خواست با ستاره کوچولوی قصه ما بره ... اما اول بايد با زمين خداحافظی می کرد ... مرد ، آروم سرش رو روی زمين گذاشت و با زمين زمزمه کرد ... مرد دنيا رو فروخت تا با ستاره برود ... مرد ، دنيا را فروخت تا آسمونی بشه ...
از همه اونايی که تولدم رو تبريک گفتن ممنونم ...
تولد يک کلاغ ...
آن کلاغ آمد ..
آن کلاغ در زمستان آمد ...
آن کلاغ چه ساده و تنها آمد
...سلام بر خدای سپيدی و سلام بر خدای سياهی که از آن رنگی بالاتر نيست ...بيست و چند سال پيش در همچين شبی .. نزديکای يه صبح سرد زمستونی ، در حالی که داشت برف می باريد ... صدای قارقار يک کلاغ ديگه بگوش رسيد و يک کلاغ به کلاغ های روی زمين اضافه شد ... کلاغ آمد تا چون سياه چالی، تمام سياهی های اين دنيا را به خود جذب کند ، تا تمام آدمها و تمام زمين روشن باشد . کلاغ آمد تا خود سياه باشد ولی دنيايی را سپيد سازد ... گرچه هنوز چشمانش سياه اند ولی ... . کلاغ در يک شب زمستانی به دنيا آمد ... در يک شب زمستانی دوباره زندگی اش را شروع کرد و حال در يک شب زمستانی ... !!!
آن کلاغ رفت ...
آن کلاغ در زمستان رفت ...
آن کلاغ چه ساده و تنها رفت ...
تا بهاری ديگر ...
زمستان می آيد ...
زمستان می آيد تا قلبم را چون کوه يخی سازد
زمستان می آيد تا گرمی دستانت را از من بگيرد
زمستان می آيد ...
زمستان می آيد تا خورشيد را پشت ابرهای غمگين و سياه پنهان سازد
زمستان می آيد و باران می بارد تا کسی خيسی چشمانم را نبيند
زمستان می آيد و من تا بهاری ديگر تو را دوست دارم !
« تا بهاری ديگر در قلبم بمان »
ياد تو مرا بس ...
در تاريکی شبهايم بودم و از تو فانوسی مرا بس بود
سکوت کردم و از تو کلامی مرا بس بود
انتظارها کشيدم و از تو آمدنی مرا بس بود
اشکها ريختم و از تو لبخندی مرا بس بود
حال می روم و ياد تو مرا بس ...
نامه هايی به خدا ( قسمت پنجم )
خدايا ! تاريکی در چشمانم حلقه زده است و تو هنوز روبروی چشمانم آلوده ام ايستاده ای
خدايا ! سياهی در قلبم بيداد می کند و تو هنوز خودت را درون قلبم نگاه می داری
خدايا ! کلماتم سست و از هم گسيخته اند و تو هنوز ايمانت را به درونم می تابانی
خدايا ! بار ديگر با کوله باری از گناه می روم و تو هنوز می گو يی : صد بار اگر توبه شکستی باز آی ...
نامه هايی به خدا ( قسمت چهارم )
خدايا ! آسمان يکی ، خورشيد يکی ، ماه يکی
خدايا ! عشق يکی ، ايمان يکی ، توحيد يکی
خدايا ! جهان يکی ، خدا يکی و من عاشق همان يکی
نامه هايی به خدا (قسمت سوم )
خدايا ! دلی چون سنگ دارم و با نام تو آغاز می کنم تا نامت سرچشمه مهربانيهايم باشد
خدايا ! گناهانی نابخشوده بر دوش می کشم و با نام تو آغاز می کنم تا نامت بخششت را بر گناهانم بيافزايد وسنگينی آنها را بکاهد
خدايا ! غربتی سخت در چشمانم دارم و با نام تو آغاز می کنم تا آشناييت ، غربت را چون اشک ببارند و از چشمان فرو ريزد
خدايا ! سياهی در دلم رخنه کرده و با نام تو دوباره آغاز می کنم تا نورت بر قلبم بتابد و دوباره آنرا سراسر سپيد سازد
خدايا ! از خود و تو دورم و با نام تو آغاز می کنم تا روزی نزديک بودنت را در دلم احساس کنم و به خود نيز نزديک شوم
خدايا ! هر چه باشم و هر که باشم ... با نامت آغاز می کنم و با يادت تمام !
نامه هايی به خدا ( قسمت دوم )
خدايا ! خورشيد ها همه تاريک اند و روشنی شان از توست
خدا يا ! امواج همه آرامند و خروششان از توست
خدايا ! فغان ها همه بی صدايند و صدايشان از توست
خدايا ! دل ها همه مرده اند و زندگيشان از توست
خدا يا ...
خدايا ! دستها همه سوی تو اند و اجابتش از توست
نامه هايی به خدا ...
خدايا ! باران شو و بر من ببار تا رهگذری در زير بارانت باشم ...
خدايا ! خورشيد شو و بر من بتاب تا تشنه ای در زير آفتابت باشم ...
خدايا ! طوفان شو و مرا در هم بشکن تا شکسته دلی در طوفانت باشم ...
خدايا ! سيلابی شو و ويرانم کن تا ويرانه ای در سيلابت باشم ...
خدايا ! بادی شو و صورتم را نوازش کن تا اسيری در بادت باشم ...
خدايا ! صاعقه ای شو و بر آتشم بکش تا سوخته دلی در آتشت باشم ...
خدايا ! سراسر عشقی شو و در قلبم بمان تا عاشق هميشگيت باشم ...
ميهمانی خدا ...
بغض کرده بود و تو يه گوشه از پيادهرو چمباتمه زده بود و به خيابون و آدمها خيره شده بود . لباسها و دستاش مثل هميشه کثيف و سياه بود . نفسش رو تو سينه ش حبس کرده بود که مبادا بغضش بشکنه و بزنه زير گريه . گرسنگی و تشنگی تاب و توان هر کاری رو ازش گرفته بود . از فرت خستگی همون گوشه پياده روی شلوغ خوابش برد و خواب ديد که ...
از خواب پريد . بغض تو گلوش شکست و يهو زد زير گريه ... خوب گريه کرد و و بعد با همون دستای کثيف و سياهش چشماش رو پاک کرد . جعبه ای که هميشه رو گردنش بود و توش بجز يکی دوتا قوطی واکس و چند تا فرچه چيزی نبود رو ، روی گردنش انداخت . با همون دستاش لباساش رو تکون داد و به خيالش اونا رو تميز و مرتب کرد و رفت به جايی که دعوت شده بود ... آره ... پسرک توی خواب به ميهمانی خدا دعوت شده بود ...
چه فقير ، چه ثروتمند ، چه دلداده و چه دل مرده ، چه غريب و چه آشنا باشيم همه به يه ميهمانی دعوت شديم ... به ميهمانی خدا ... آرزو می کنم که همه از سر اين سفره زهد و تقوا با دلی سير بلند بشيم نه با شکمی سير ...
تو تنها بودی و آسمان نيز تنها ...
تو تنها بودی و آسمان نيز تنها ...
گريستی و همچو باران در آسمان با تو گريستم
دلگير بودی و همچون باد ، ابرهای آسمان ابری و غم گرفته را از هم گسيختم
سکوت شدی و همچون رعدی در آسمان غريدم
پرواز کردی و چون نسيم بهار پا به پايت در آسمان آمدم
غروب کردی و چون خورشيدی در آسمان طلوع کردم ...
ديگر شاد باش
که حال نه تو تنهايی و نه آسمان ...
تقديم به بانوی کوچکم
و ... ای زمين شاد باش ...
ای خورشيد ! بتاب تا زمين تشنه گردد
ای آسمان ! ببار تا زمين سيراب شود
ای باران ! سيلاب شو تا زمين شسته شود
ای سيلاب ! پليديها و زشتيها را با خود ببر تا زمين پاک شود
ای پاکی ! گسترانيده شو تا زمين از گناه عاری شود
ای زمين ! پاک باش
و ... ای زمين ! شاد باش که هم خورشيد باتوست هم آسمان و هم باران ...
گل سرخ پرپر شده ...
نشسته بود و مدام گل سرخ هايی رو که تو دستش بود رو پر پر می کرد . چشماش پر از اشک بود و با بعضی تو گلو مدام با خودش زمزمه می کرد :
يعنی بر می گردی ؟ ..نه.... آره ... حتما بر می گردی .
بازم می بينمت .نه ؟ ..آره .. حتما بازم می بينمت ....
صدام رو می شنوی ؟ اومدم واسه يه بار ديگه پيشت بشينمو دردودلم رو بگم و هق هق گريه کنم ....
هنوز نشسته بود و مدام گل سرخ هايی که تو دستش بود رو پر پر می کرد و اونارو رو زمين می ريخت . حالا ديگه خوب اشک ريخته بود . با گوشه آستينش چشماش رو پاک کرد و آروم گفت : بازم ميام پيشت و آخرين گل سرخ رو هم پرپر کرد .
حالا ديگه سنگ قبر دخترکی که عشق پسر بود پر از گلبرگهای پرپر شده گل سرخ بود ...
عيدتون مبارك ...
عشقها رفتند و تنها مانده ايم
عارفان رفتند و ما جا مانده ايم
نوش دارو ده که ما درمانده ايم
عزم رفتن کرده و وا مانده ايم
اين شعر رو همين امروز خودم گفتم ...سلام ... خواستم تولد حضرت مهدی (عج) رو بهتون تبريک بگم .... اميدوارم که زير سايه خودش هميشه شاد ، سلامت و موفق باشيد ....
راستی حتما يه سری به وب لاگ دوستای خوبم سارا و باران هم بزنيد . حتما از وب لاگشون خوشتون می آيد ...
http://sara2244.persianblog.ir
التماس دعا ....
عباس كلاغ
در خواب تو را ديدم ....
از عشق تو بگذشتم و در خود خزيدم
از سوی تو برگشتم و از عشق رميدم
گريه ها کردم و تنهايی گزيدم
ساکت شدم و هيچ از اندوه نرهيدم
در خواب تو را ديدم و از خواب پريدم
محو سيمايت و غير تو نديدم
پروانه ای ديدم و پرواز کشيدم
از چشم تو بگذشتم و سوی تو دويدم
در خاکم و جانی به تو می دم
از اشک تو مست و عشقی به تو می دم
در درد فراغ عشق و فرياد کشيدم
کين چه درديست خدايا من چشيدم
از تو نفس خواهم ای دل همی دم
نام ترا خوانم و ای عشق حميده م
تقديم به بانوی کوچکم ...
و من خود در اين تاريکی می سوزم ...
شمع ها همه خاموش اند و دلها همه سوخته
عشق ها همه تاريک اند و نفس ها همه مرده
فغان ها همه سکوت اند و خورشيد ها همه غروب کرده
شمع ها همه خاموش اند و دلها همه سوخته
و من خود در اين تاريکی می سوزم
تا شمع ها همه بسوزند و دلها همه بيافروزند ...
خزان است و بايد رفت ...
خزان است و بايد رفت ...
پاييز در چشمانم حلقه زده است
آری ، چشمانم خسته از اشک است و لبهايم تشنه ی قطره ای اشک
خزان است و بايد رفت ...
دستانت آهسته برگهای زرد رنگ پاييز را در چشمانم نوازش خواهد کرد
و اشکهايت جويی خواهد شد تا لبهای خشکيده ام را سيراب کند
خزان است و بايد رفت ...
دستانم را دراز می کنم تا اشکهای بی گناه را از غربت چشمانت پاک کنم
و يک بار ديگر از چشمانم تصويری خواهم ساخت تا برای هميشه در خاطرات تلخ و شيرينت باقی بماند
و حرفهايم را قطره خونی خواهم کرد تا برای هميشه در رگهايت جاری باشد و خود را مسافری غريب خواهم ساخت تا در پس ذهن زيبايت آهسته آهسته گم شود
خزان است و بايد رفت ...
دستانم را دراز می کنم تا اشکهای بی گناه را از غربت چشمانت پاک کنم
و می خواهم تا بار ديگر با دلی خسته و چشمی پر از اشک در کنارت باشم
اما افسوس که خزان است و بايد رفت ...
يه آرزوی قشنگ ...
سلام ، فردا يه روز ديگست ولی انگار با همه روزها فرق داره ! فردا تولد حضرت عباس(ع) ... مظهر جوانمردی و رشادت .... دلم می خواد همتون يه آرزوی قشنگ بکنيد که خود حضرت عباس (َع) برآوردش کنه ... می دونم که حتما برآوردش ميکنه ... خب چون خودمم خيلی دوستش دارم و هرچی تو زندگيم دارم از امام حسين (َع) و حضرت عباس (ع) ... ازش می خوام که آرزوی تک تکتون رو برآورده کنه ... حالا چشماتون رو بنديد و يه آرزوی قشنگ بکنيد ...عيدتون هم مبارک !
عباس کلاغ
از غروب تا طلوعی ديگر ...
رو به غروب دريا نشسته ام و غروب خورشيدی ديگر را تماشا می کنم ...
آری خورشيدی ديگر ...
خورشيدی غروب می کند و من به انتظار طلوع خورشيد ديگری چشم بر کرانه های آسمان می دوزم
و حال آسمان رو به من نشسته و به انتظار طلوعی ديگر چشم بر من دوخته است ...
آری ! آسمان به انتظار غروب من است و طلوع کس ديگر ...
نشسته ای رو به غروب ....
او نور بود و من تاريکی
او ماه بود و من ستاره
او خورشيد بود و من ماه
او طلوع بود و من غروب
افسوس که حال او غروب است و من منتظری نشسته رو به غروب خورشيد ...
قصه باد پير و تنهايی من ....
تنها شده بودم ...
تنهای تنها ...
باد پير شروع به وزيدن کرد و تنهاييم رو با خودش برد
باد پير تنهايی رو به ابرها داد و رفت ...
ابرها که طاقت تنهايی رو نداشتن اشک ريختند و اشک ريختند و تنهايی رو به بارون دادند
بارون ... آروم آروم رو گلبرگهای سرخ رنگ لاله وحشی نشست و تنهايی رو به اون داد و رفت ...
گلبرگهای لاله وحشی که طاقت تنهايی نداشتند ، زود پژمردند و روی زمين افتادند
حالا اين زمين بود که تنها شده بود
زمين تنهايی رو ، رو سينه اش گرفته بود و اونو با خورشيد قسمت کرده بود
افسوس که خيلی زود غروب رسيد و خورشيد زمين رو تنها گذاشت و رفت
باد پير دوباره شروع به وزيدن کرد و تنهايی زمين رو از رو سينه اش بلند کرد و اونو به شب داد ...
شب تنهايی فرا رسيده بود
شب تنهايی من !
حالا حتی ديگه باد پير هم نمی وزيد ....
رهنمون ...
سلام ! بايد سه شنبه آپديت می كردم ! ولی امروز دوشنبه ست ! خب ! آخه فردا روز انتخاب واحد دانشگاه ست و نمی تونم ! شرمنده !
! واسه امروز مطلب نوشته بودم ولی امروز می خوام يه وب لاگ جديد بهتون معرفی كنم كه حتما حتما بريد ! اسمش هست : رهنمون ! حتما حتما بريد و نظر بديد !
وب لاگ خوبيه ! اميدوارم كه بتونه يه چيزی يادتون بده و حتی باهاش درد و دل كنيد !
و اما اينم آدرسش !
http://rahnemoon.persianblog.ir/
خب ديگه منتظر نظرات هستم ! چند روز ديگم شايد مطلب جديدم رو گذاشتم !
تا روشنايی صبح ....
زندگی براستی چيست ؟
گناهی که انسانها مرتکب شده اند يا فريادی که مُهر سکوت را بر لبهايمان نشانده است
در پس کوچه ای نشسته ايم تا گذر رهگذران را ببينيم ، بی آنکه نگاهی به صورتشان کرده باشيم
در انتهای شب تاريک و در ابتدای صبحی که روزی خواهد آمد رهگذران می روند و ما بی آنکه سخنی بر لب ، فريادی در سينه و بغضی در گلو داشته باشيم به رفتنشان خيره گشته ايم
چشمانمان خيره ولی دلهايمان در تاريکی شب کور گشته اند و تنها می بينيم تا ديده باشيم آنچه را که بايد ببينيم
رهگذران از ديدگانمان عبور می کنند تا به صبحی برسند که سالهاست به انتظارش نشسته اند و گام فرا نهاده اند تا به انتهای شب سياه برسند
می روند و ما همچنان نشسته ايم تا رفتنشان را ببينيم بی آنکه بدانيم که لحظه وداع رسيده است
آنها با ما وداع می گويند و می روند و ما به اميد صبح پا در جای پای آنها می گذاريم تا روزی به صبح برسيم
و من می ترسم ....
می ترسم که برای من صبح فرا رسد و تو را در تاريکی شب تنها گذارم
حال ديگر من نيز يک رهگذرم
خواهم رفت تا روشنايی صبح را با دستان آلوده خود لمس کنم
و می ترسم که روزی تو را در انتهای اين شب سنگين و تاريک تنها گذارم و گناهی را مرتکب شوم که همه رهگذران مرتکب شده اند و فريادی شوم که مُهر سکوت را بر لبهايت بنشاند
آری می ترسم ...
ولی می روم ! چرا که صبح در انتظارم است !
و اين همان زندگيست ....
ستاره اي كه ماه شد !
دستانم را دراز کردم و ستاره را در دستانش گذاشتم !
لبخند می زد و من ستاره ای ديگر برايش می چيدم !
ولی افسوس که او اکنون ماه را می خواهد و من همچنان برايش ستاره ای مي چينم !
چقدر راه تا خدا مانده است ....
تا گلبرگهای زرد ياس
تا جاده های بی انتها
تا تنهايی شبهای قدر
تا طلوع زردرنگ ديگر
تا روشنايی روز و تاريکی شب
تا بی کرانی دريا
تا زلالی آب ، تا سبزي سبزه
تا بهار آشنايي ديگر
تا ....
براستي چقدر راه تا خدا مانده است !
چقدر راه تا خدا مانده است !!!
سلامی دوباره به خورشيد ...
کلاغ دوباره بر گشت ! دوباره برگشته تا بازم بنويسه ! اميدوارم که تنهاش نگذاريدش ! منتظرتونم ! يه دونه نوشته حالا بزارم ! فعلا !
تنها فرياد می کشم !
اما کسی نيست که صدايم را بشنود
کسی نيست تا با نويد پرستوی صدايم ، زمستان را بهار کند !
کسی نيست تا با دستان خود کبودی نشسته روی خورشيد را پاک کند
کسی نيست تا نفرت زرد رنگ خود را به آبی دريا آغشته کند تا هميشه سبز باشد
کسی نيست تا روی کاغذهای سياه ماه سپيد رنگی نقاشی کند
کسی نيست تا جاده های خشک عبور را با اشکهای چشمانش خيس کند
کسی نيست تا کلامی دوباره بر روی لبهای خاموش جاری سازد
کسی نيست تا فاصله سياه و تاريك شب و روز را کمتر و کمتر کند
کسی نيست تا شوره زار های وجودمان را سيراب کند
و کسی نيست تا ....
می ايستم و تنها فرياد می کشم
آری ! حال ديگر تو نيز صدايم را نمی شنوی !
نمي دونست كه مي تونه خورشيد باشه !
بهش گفتم : مي توني خورشيد باشي !
خوشحال شد و گفت : مي خوام خورشيد باشم
نمي دونست كه واسه خورشيد شدن بايد رفت به آسمون !
بهش گفتم : بايد بري به آسمون
گفت : مي رم به آسمون
نمي دونست كه اگه خورشيد بشه بايد خودش بسوزه !
بهش گفتم : بايد خودت بسوزي
گفت : مي خوام بسوزم و خورشيد باشم !
نمي دونست كه مي تونه همه چي رو و همه جا رو روشن كنه !
بهش گفتم : بايد همه چي و همه جا رو روشن كني !
گفت : قول مي دم همه چي و همه جا رو روشن كنم !
نمي دونست كه واسه خورشيد شدن بايد آسموني بشه !
بهش گفتم : بايد آسموني بشه !
لبخند زد و گفت : مي خوام آسموني بشم !
نمي دونست كه واسه خورشيد شدن بايد حتي از منم دل بكنه !
بهش گفتم : بايد حتي از منم دل بكني
خنديد و ديگه چيزي نگفت
نمي دونست كه داره خورشيد ميشه و من هنوز همون زمينم !
كودك و خداش !
دستاي كوچيكش رو ، رو به آسمون گرفت و با چشماي پر از اشك آروم گفت :
خدا ! كاش مامانم هنوز زنده بود !
خورشيد می تابد ...
خورشيد می تابد و ما در سايه ايستاده ايم
خورشيد همچنان می تابد
آری ، خورشيد جاودانه مي تابد و ما همچنان در سايه ايستاده ايم !
مرا به زندگي باز گردان !
جايی که بدون روح ، بي حس و كرخ شده ام !
روحم جايي سرد آراميده است تا زماني كه تو آنرا بيابي و به جاي اولش بازگرداني !
درونم را بيدار كن !
درونم را بيدار كن !
صدايم كن و از تاريكي نجاتم ده !
به خونم بگو تا جاري شود قبل از اينكه نيمه جان شوم !
مرا از پوچي نجات ده !
حال مي دانم كه بدون تو چه هستم !
نمي توانی تنهايم بگذاري !
نفس خود را در من بدم و حقيقيم ساز !
مرا به زندگي باز گردان !
درونم را بيدار كن !
درونم را بيدار كن !
صدايم كن و از تاريكي نجاتم ده !
به خونم بگو تا جاري شود قبل از اينكه نيمه جان شوم !
بدون لمس كردن تو ، بدون عشق تو ، درونم يخ بسته است !
عزيزم ! تنها تو زندگي هستي ، در ميان مردگان !
نمي توانم باور كنم كه تمام اين مدت نمي توانستم ببينم !
در تاريكي بودم اما تو آنجا ، روبرويم ايستاده بودي !
انگار كه هزاران سال به خواب رفته بودم !
مي بايست دريچه نگاهم را به همه چيز باز كنم !
بي هيچ انديشه اي ، بي هيچ صدايي و بدون روح !
نگذار كه اينجا بميرم !
مرا به زندگي باز گردان !
ترجمه : عباس رجب سلماني
تقديم به كسي كه مرا به زندگي باز مي گرداند !
هر چه بيشتر مي بينم !
هر چه بيشتر مي بينم ، كمتر باور مي كنم !
هرچه بيشتر مي بينم ، بيشتر مي فهمم !
هر چه بيشتر مي بينم !
هر چه بيشتر و بيشتر مي بينم ، كمتر و كمتر باور مي كنم !
و جاده عروس من می شود ...
و زمين تاج و تخت پادشاهيم می شود ... !
و خدا عشق را آفريد ...
تا آسمان بگريد و زمين سيراب ،
تا باد بوزد و كوه استوار
و خورشيد بتابد و شب پنهان
و خدا عشق را آفريد ...
تا سكوت دلهايمان ، فرياد
تا كوير چشمانمان ، اشك
و سياهي نگاهمان ، روشن
و خدا عشق را آفريد ...
تا تتنهايي از خيالمان بيرون
تا اوهام از حقايقمان خارج
و نفاق از همبستگيمان جدا
و خدا عشق را آفريد ...
تقديم به كسي كه به اندازه عشق دوستش دارم !
مقدمه !
زيستن براي چه ؟ و براي كه ؟
خفتن براي چه و براي كه ؟
زندگي مي كنيم تا زوال اطلسيها را ببينيم ، تا تكه تكه شدن برگهاي زرد شده چنار را كه زير پاي كودكي مي رود را با چشمان مه گرفته خود تماشا كنيم . زندگي مي كنيم تا صداي شكستن كوزه اي را بشنويم ، تا صداي خشكيدن ياسهاي وحشي را كه در گوشمان فرياد مي كشند ، بشنويم .
آري ، ما آنچه را كه مي خواهيم بشنويم ، مي شنويم و آنچه را كه مي خواهيم ببينيم ، مي بينيم . مي بينيم و مي گذريم و اين گذر تا كجا خواهد بود ؟؟؟
گذر ... واژه اي كه يادآور همه چيز مي تواند باشد ، گذر عشق ، زمان ، عمر ، زندگي و بلاخره به واژه اي مي رسيم كه پايان گذرهاست ، پايان همه چيز است ! .... مرگ ....
براستي چرا مرگ را پايان نمي ناميم ! چرا آنرا وداع نمي ناميم ؟؟؟
آري ، مرگ را مي بايست وداع با پايان ناميد و رسيدن به ناپايان بودن !
مرگ و زندگي ! دو دوست يا دشمن ؟ !!! براستي كداميك بر ديگري چيره مي گردد ؟ آيا زندگي مرگ را به طرف خود مي كشد و يا مرگ، زندگي را ؟
شايد زندگي دريايي ست مواج و مرگ گردابيست در انتهاي اين دريا و ما غوطه ور در آن !
چه هنگام اين گرداب ما را مي بلعد و با خود به ژرفاي درونش مي برد ؟ آيا در ته اين دريا زندگي نيست ؟
اي كاش هرگز متولد نشده بودم ، اي كاش هرگز نبودم و هزاران اي كاش ديگر !
اي كاش هرگز نبودم و اين همه گمراهي و زوال را نمي ديدم !
سلام !
گفت : س...س ... سسسسس... سلام !
نظرات ()
